×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true
true

ویژه های خبری

false
true
true
سینمای پندآموز / چطور از فیلم‌ها درس زندگی بگیریم (شماره ۳)

آیا تماشای یک فیلم خاص می‌تواند زندگی ما را متحول نماید؟ پاسخ مثبت است اما به سه شرط:

  1. چه فیلمی را انتخاب کنیم؟
  2. چگونه جنبه‌ها و درس‌های مثبت و الهام‌بخش آن را کشف نماییم؟
  3. چگونه آنها را در زندگی خود به کار ببریم؟

همان‌گونه که در شماره قبلی (درباره فیلم «در جستجوی خوشبختی») اشاره کردم، فیلم‌های خوب (سرشار از پندهای الهام بخش و انگیزشی) می‌توانند سبب افزایش انگیزه، تغییر نگاه و نهایتا اصلاح گفتار، باورها و رفتاری‌هامان در جهت رشد و تعالی گردند. رسالت ما کمک به شما در راستای سه شرط فوق است. لذا در هر شماره، یکی از چنین فیلم‌ها را به همراه درس و نکته پشت آن معرفی نموده و مختصری راهکار اجرایی پیرامون آن  را گوشزد می‌نماییم. توصیه می‌شود که فیلم را تماشا نموده، جهت آشنایی بیشتر با زوایای مختلف آن، یک یا دو نقد مرتبط با آن را مطالعه نموده و رهنمودهای ما را لااقل تا شماره بعدی بکار ببندید.

فیلم این شماره:

نام:  رستگاری در شاوشنک  Shawshank Redemption (1994)

کارگردان: فرانک داربونت. اقتباس از داستان کوتاهی به نام «ریتا هیورث و رستگاری در شاوشنک» به قلم استیفن کینگ

بازیگر نقش اول: مورگان فریمن در نقش الیس ردینگ

بازیگر نقش دوم: تیم رابینز در نقش اندی دوفرین

جوائز:  برنده ۱۶ جایزه مختلف و نامزد جوایز متعدد از جمله نامزد کسب  هفت جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین بازیگر (مورگان فریمن)، بهترین فیلمنامه، بهترین فیلمبرداری، بهترین تدوین، بهترین موسیقی فیلم، و بهترین صدابرداری.

 امتیاز کاربران در IMDb : 9.3 از ۱۰

رتبه: در حال حاضر فیلم رستگاری در شاوشنک در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر تاریخ سینما در سایت IMDb در رتبه اول قرار دارد.

نکته: به علت حضور هم‌زمان فیلم فارست گامپ در اسکار، دست فیلم رستگاری در شاوشنک از تمامی هفت جایزه‌ای که نامزد آن شده بود، خالی ماند. در حالی که توانست نظر مردم و منتقدان را در سرتاسر دنیا به خود جلب کند و حتی بسیاری از سایت‌ها و مجلات حوزه سینمایی این فیلم را بهترین فیلم تاریخ سینما می‌نامند.

بارزترین نکته و درس زندگی این فیلم:  امید داشتن؛ با تکیه بر معجزه قدرت «امیدوار ماندن» می‌شود. آنهایی که از دنیا بریده‌اند و به ماندن در تاریکی (زندان خود ساخته) عادت کرده‌اند را آزاد کرده و  به سمت روشنایی برگرداند.

خلاصه فیلم:  اندرو دوفرین، نایب رئیس بانک معتبر پورتلند به جرم قتل همسر خود و دوستش به حبس ابد در زندان شاوشنک محکوم می‌شود. او مدام بر بی‌گناهی خود تاکید می‌کند، اما تنها خود او است که این مسئله را باور دارد. با اتفاقاتی که در زندان برای او رخ می‌دهد در می‌یابد که دنیا دیگر برای او دنیای قصه‌های جن و پری نیست. آیا ترس بر او غلبه کرده و تا ابد او را زندانی نگه می‌دارد یا این که با داشتن امید می‌تواند در جستجوی رهایی خود باشد؟

رگه هایی از درس «امید داشتن» در فیلم:  رستگاری در شاوشنک  با همه ارتباط برقرار می‌کند، چون امید را در همه ما زنده می‌کند. در عین حال، به همان اندازه که از پیروزی امید حرف می‌زند، قدرت له‌کننده افسردگی و ناامیدی را هم به نمایش می‌گذارد. به همان اندازه که می‌گوید امید خوب است، به همان اندازه از خطر آن هم حرف می‌زند. شاید به خاطر همین است که عنصر امید در فیلم این قدر باورپذیر و ملموس است. چرا که فیلم اصلا ادعا نمی‌کند که رسیدن به امید کار آسانی است، بلکه اتفاقا رسیدن به آن را به یک کیلومتر سینه‌خیز رفتن در یک لوله باریک پر از لجن و فاضلاب و کثافت توصیف می‌کند. اما ما این امید را باور می‌کنیم. چون دنیای همه ما می‌تواند مثل آن زندان ترسناک باشد. مکانی که زندگی در آن یکنواخت و دیوانه‌کننده است. حرکت در مسیری مستقیم به سوی مرگ. اما فقط این امید است که کاری می‌کند از زندان دنیا بیرون بیاییم و این چرخه را بشکنیم. توفیقی که سرمشق دیگران قرار گرفته و آنها را نیز امیدوارنه به سوی رهایی از زندان‌های درونی و بیرونی سوق می‌دهد.

 دیالوگ‌های به یاد ماندنی زیر را برایتان انتخاب کرده‌ام:

رد (مورگان فریمن) خطاب به اندی : «دیوارهای زندون خیلی جالبن. اول ازشون متنفری. بعد بهشون عادت می‌کنی و بعد از مدتی، بهشون وابسته میشی… اونا برای تمام عمرت تو را به اینجا می‌فرستن و این دقیقا همون چیزیه که ازت می‌گیرن».

«یادت باشه رِد، امید چیز خوبیه؛ شاید بشه گفت بهترین چیزها؛ و چیزهای خوب هیچ وقت نمی‌میرن».

«بذار یه چیزی رو برات روشن کنم رفیق. امید چیز خطرناکیه، می تونه یه مرد رو دیوونه کنه».

تمرین نحوه به کارگیری درس فیلم (امید داشتن برای رهایی از زندان‌های درونی و بیرونی):  اگر می‌خواهید به مانند قهرمان  فیلم «اندی»، از حصارهای زندگی رها شوید، ابتدا متعهد شوید که نباید به چهار دیواری هیچ زندانی عادت کنید.

آیا تا به حال واژه Comfort Zone به معنی محدوده راحتی یا محل آرامش را شنیده‌اید؟ همان گونه که از اسمش پیدا است، همه ما عاشقشیم. ولی در واقع محدوده راحتی، یک زندان خودساخته است. وقتی در سرتاسر زندگی، مدام اسیر افکار محدودکننده و منفی باشیم، نهایتا زندانی از مجموعه باید و نبایدها و ناتوانی‌ها را برای خود خلق کرده و حتی به آن عادت هم می‌کنیم. بیرون رفتن از این محدوده را ریسک نامیده و حتی با فکر آن، دچار استرس می‌شویم. خلاصه این که با آن راحتیم و سر کردن با درد و رنج‌های آشنا و عادی  را ترجیح می‌دهیم به پاداش‌های ناشناخته‌ای که در بیرون این محدوده راحتی قرار دارند. در حالی که موفقیت در بیرون از محدوده راحتی ما قرار دارد.

 یک مثال ساده از محدوده راحتی در زندگی: اگر دقت کرده باشید، آنهایی که اصطلاحا خجالتی هستند، به تبع آن، فرصت‌های زیادی را در زندگی، صرفا به خاطر کمرویی و حیای زیاد، از دست می‌دهند و متاسفانه حتی حقوقشان در جاهای مختلف پایمال می‌شود. جرات و روی درخواست کمک و راهنمایی، درخواست افزایش حقوق، بیان عقایدشان و دفاع از حقوق خود را ندارند. دائم در ذهن خود افکار منفی و محدودکننده را می‌پرورانند. مثلا «نمی‌تونم در جلوی جمع صحبت کنم» و یا «بیخیال، الان موقع مناسبی برای مطرح کردنش نیست. باشه بعدا».  

فرض کنیم حتی دل را به دریا هم می‌زنند ولی به جهت اینکه از قبل بذر ناامیدی را در ذهن خود پرورانده‌اند، همان چیزی که پیش‌بینی کرده بودند را هم تجربه می‌کنند. آن وقت نوبت گفتگوی منفی درونی با خودشان است : «دیدی حدسم درست بود؟ دیدی چطور خراب کردم، دیدی …؟»  کاش مشکل به همین جا ختم می‌شد. این خودخوری‌ها و کشمکش‌های درونی، افکار هم جنس خود را جذب می‌کنند و هر چه بیش‌تر بر روی ناتوانی‌ها، بد اقبالی‌ها و نبایدها تمرکز می‌کنند، به آنها فکر می‌کنند، درباره‌شان می‌گویند و می‌نویسند، بیش‌تر همان‌ها را جذب می‌کنند. حتی افرادی را جذب خود می‌کنند که دقیقا همان بلاها را دوباره بر سرشان بیاورند. بعد از گذشت زمان، کم کم به این نوع زندگی خو کرده و اصطلاحا باهاش راحت هستند. ترجیح می‌دهند که چند نفر مثل خودشان را پیدا کرده و نهایتا فقط درد دل کنند. ناامیدی و ترس از مواجهه با شکست‌های احتمالی، آنها را بیخیال هر گونه اقدامی خارج از این محدوده راحت می‌نماید.

 از این قبیل زندان‌ها و در زمینه‌های مختلف زیاد داریم. زمینه‌هایی هم‌چون مالی، کاری، عاطفی، اجتماعی و غیره. درست مثل بندهای مختلف یک زندان بیرونی. الان نوبت این است که دست از خواندن ادامه متن کشیده و در سکوت مطلق، زندان‌های خودساخته‌تان را شناسایی کنید. اگر این کار برای شما سخت است (چون ممکن است اصلا به  این محدوده‌های راحتی هیچ وقت به چشم زندان نگاه نکرده باشید)، به ریسک‌هایی که جرات انتخاب آنها را ندارید فکر کنید. اگر بر عکس بود، با آنها مواجه شده بودید و با موفقیت به سرانجام می‌رسیدند، در چه جایگاهی بودید؟ حالا که این اتفاق نیفتاده، در کجا جا خوش کرده‌اید؟

 یک روش دیگر: نام ببرید که چه چیزهایی را تحمل می‌کنید و از روی اجبار، ترس و ناامیدی، آنها را تغییر نمی‌دهید؟ آیا قلبا از موقعیت شغلی، وضعیت مالی یا تحصیلی کنونی خود، ارتباط با اعضای خانواده، وزن یا تناسب اندام، میزان دانش زبان، منزل، خودرو و غیره ناراضی هستید، ولی تحملش می‌کنید و به نوعی به آنها عادت کرده‌اید؟ واقعا چقدر زندان‌های گوناگون برای خود ساخته‌اید و هیچ خبری از آنها نداشتید؟! لطفا در سکوت به این موارد فکر کنید.

 بسیار خوب، ملاقاتی دارید. خواستم بگویم که اصلا ناراحت نباشید. اولا تنها نیستید و ثانیا جرم شما آنقدر سنگین نیست که حبس ابد خورده باشید. لابد به قول آقای مهران مدیری می‌گویید «خدا را شکر». بله واقعا خدا را شکر. درست مثل قهرمان فیلم رستگاری در شاوشنک، که در سایه ایمان، امید به رهایی و پشتکار بی‌وقفه، با تیشه‌ای کوچک، تونلی در دل دیوار زندان شاوشنک به بیرون آن حفر نمود، شما نیز قادر خواهید بود که دیوارهای این زندان‌های خودساخته را سوراخ نموده و به تدریج از بین ببرید. حتما  می‌پرسید «تیشه‌ام کجا بود در این گیر و دار؟» نگران نباشید، این با من:  

طبق قولی که داده‌ام، در هر شماره، راهکار یا ابزاری را معرفی می‌کنم که بتوانید درس هر  فیلم را در زندگی روزمره به کار ببندید. درس فیلم که مشخص است: «امید داشتن برای رهایی از زندان‌های خودساخته»، حالا می‌ماند ابزاری درست و حسابی که بتواند به ما در این راستا کمک کند. منتها قبلش بهتر است مراحل کار را خلاصه‌وار، خدمت‌تان عرض کنم:

اول: پا را از روی گاز بردارید و ترمز دستی را خلاص کنید. وقتی ترمز دستی بالا باشد، هر چقدر هم که گاز بدهید، فایده ندارد. تازه داغ هم می‌کنید.

منظور از ترمز دستی، همان ترمزهای ذهنی خودمان است؛ همان افکار منفی، باورهای منفی، گفتگوهای منفی و مخرب درونی، القائات منفی، پیش‌فرض‌های منفی و تصویرهای منفی ذهنی.

بنابراین اول باید ترمز دستی را خلاص کرد. خوشبختانه در شماره‌های قبلی، هم در مورد فیلم فارست گامپ و هم فیلم به سوی خوشبختی، به تفصیل، هم توضیح دادم و هم ابزارش را در خدمت‌تان گذاشتم.

و اما در مرحله بعد باید قبول کرد که به قول اینشتین: «با همین سطح فکری که مشکلات را برای خودمان درست کرده‌ایم، نمی‌توانیم آنها را بر طرف نماییم».  لذا باید فکر و توان اجرایی خود را نیز ارتقا دهیم.  باید قبول کنیم که موفقیت آن طرفِ ریسک‌پذیری و غلبه بر ترس است. اگر با ترسهای‌مان مواجه نشویم، هیچ وقت رانندگی یا شنا یاد نخواهیم گرفت.

 اگر یادتان باشد دفعه اولی که در خیابان رانندگی کردید، چه ترسی در وجودتان شعله‌ور شده بود؟ چه کار کردید؟ گذاشتید ترس بر شما غلبه کند، یا این که با آن مواجه شدید و شکستش دادید؟ پس ترس را درب ورودی مرحله بالاتر بنامید و پشت به آن درب نمانید. در شماره قبلی از تکنیک تصویرسازی ذهنی مثبت صحبت کردم. اینجا هم به کار می‌آید. محوطه بیرون زندان‌های خودساخته خود را مرتب در رویاهاتان ببینید و از آن لذت ببرید. ایمان و امید داشته باشید که روزی در عالم واقعی (نه فقط رویا) تمام این وقایع را تجربه خواهید کرد.

و اما مرحله نهایی، که همان برداشتن گام‌های کوچک و مداوم  است. درست مثل ضربات کوچک و مداوم تیشه‌ای که دنی با آن چندین کیلومتر در طی ۱۹ سال در زندان تونل حفر کرد. اینجا است که می‌خواهم شما را با ابزار بسیار مهمی به نام Rule of Five (قانون پنج) آشنا کنم. طبق این قانون، چنان چه برای هدفی حیاتی و مهم، هر روز پنج کار بسیار کوچک انجام بدهید، نهایتا به آن هدف، هر چند هم که بزرگ باشد، دست خواهید یافت. قدرت اقدامات و گام‌های کوچک ولی پیوسته را هیچ وقت دست کم نگیرید. در انگلیسی به آن می‌گویند Compound Effect.

فرض کنید هر روز پنج ضربه کوچک با تبری تیز بر تنه درخت بسیار تنومندی وارد نمایید. نتیجه کاملا قابل حدس است. بنابراین هدف خود را مشخص نمایید. تصویر رسیدن به آن هدف را روزی سه بار در ذهن خود مرور نمایید، (خود این کار می‌تواند یکی از پنج کاری باشد که قرار است هر روز انجام بدهید) و بعد امید و ایمان داشته باشید که در سایه این گام‌های کوچک ولی مداوم، به موفقیت نائل خواهید آمد. انشالله.

و اما قبل از خداحافظی و در ارتباط با اهمیت گام‌های کوچک روزانه، جمله‌ای از مرحوم دکتر وین دایر نقل می‌کنم. ایشان بیست سالی بود که لب به آبجو نزده بود و در یکی از سخنرانی‌هایش گفت: «اگر از روز اولی که تصمیم گرفتم لب به آبجو نزنم، می‌دانستم و اراده می‌کردم که قرار است بیست سال لب به آبجو نزنم، هرگز موفق نمی‌شدم. برای همین، من فقط با خودم عهد کردم که فقط امروز را آبجو نمی‌نوشم. آن روز را ننوشیدم، دیدم چقدر راحت بود؛ و همینطور هر روز همین جمله را تکرار کردم و آن روز را ننوشیدم و شد بیست سال تا به حال».  بد نیست این جمله را بگذاریم کنار جمله دوستی که می‌گفت: «چه کسی می‌گوید ترک سیگار کار سختی است؟ من خودم تا حالا پنج بار ترک کردم».

حبیب موسوی –  کوچ موفقیت فردی و سازمانی ، دارای مدارک مربی‌گری رسمی از جک کنفیلد ترینیگ موسس آکادمی بریکترو چنج Breakthrough Change Academy

ایمیل: habib@bcacademy.ca

تلفن: ۶۴۷۸۹۶۷۶۱۲

true
true
true
true
  1. سيدابومحمد هاشمي

    سلام
    بسيار جالب بود
    اميد داشتن سبب رهايي از زندان (زندان دروني وبيروني)
    شناسايي زندانهاي خود ساخته .
    شكر گفتن مهران مديري ،
    ترمز دستي رابكشيد، بايد فكر وتوان إجرائي خود را ارتقا دهيم. =غلبه برترس
    Rule of five
    Compound effect
    مشخص كردن هدف وپيگيري مرتب
    درود بر شما با اين پشت كار
    با آرزوي بهترينها
    سيدابومحمد هاشمي سيف زاده

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

- کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
- آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false